گزنفون ( مترجم : رضا مشايخى )

13

كورشنامه ( فارسى )

تفرج مىپرداخت . كورش مانند اطفال كه از لباس‌هاى فاخر و رنگين مسرور و شاد مىشوند ، تجملات خويش را دوست مىداشت و مخصوصا به اسب‌سوارى عشق مفرط و بىپايانى ابراز مىداشت ؛ به‌خصوص كه در سرزمين پارس ، به علت كوهستانى بودن منطقه ، سوارى و تاخت و تاز با اسبان امرى نادر بود . روزى آستياژ به اتفاق دخترش و كورش مشغول صرف غذا بودند و چون مىخواست كورش از خوردن غذاهاى رنگين و مطبوع محظوظ شود و كم‌تر به ياد مملكت خويش باشد و اظهار ملال نكند ، دستور داد طعام‌ها و كباب‌هاى متنوع با اقسام چاشنىهاى لذيذ فراهم كردند . گويند كورش چون سفرهء رنگين را ديد گفت : « پدربزرگ ، اگر مجبور باشى از همهء اين طعام‌ها بخورى چه‌قدر غذا خوردنت مشكل مىشود ؟ » آستياژ جواب داد : « مگر اين غذاها لذيذتر از آنچه در پارس فراهم مىنمايند نيست ؟ » كورش در جوابش گفت : « نه ، پدربزرگ ، در خانهء ما با غذاهاى ساده‌تر سد جوع مىكنند ؛ و خيلى سهل‌تر و ساده‌تر و زودتر از شما موفق به سير كردن خود مىشوند . » پدربزرگ گفت : « عيب ندارد ، از اين طعام‌ها بچش ، مىبينى چه‌قدر لذيذ و مطبوع است . » كورش جواب داد : « من مىبينم خودت چندان التفاتى به آنها ندارى و با اشتها نمىخورى . » آستياژ گفت : « دليل تو ، اى پسر من ، بر اين مدعا چيست ؟ » طفل جواب داد : « زيرا مىبينم كه چون به نان دست مىزنى ، دستت را پاك نمىكنى ، اما چون دستت به طعامى آلوده مىشود آن را زود پاك مىكنى . » پس آستياژ قطعهء بزرگى از گوشت نزد كورش گذاشت تا آن را بخورد . كورش پرسيد : « آيا اجازه هست با اين گوشت آنچه دلم مىخواهد بكنم ؟ » آستياژ گفت : مختارى . آن‌گاه كورش گوشت را به‌دست گرفت و بين ملازمان درگاه كه مشغول خدمت بودند تقسيم كرد . قطعه‌اى را به يكى داد و گفت : « اين از آن تو كه مرا سوارى آموختى . » قطعه‌اى را به ديگرى در ازاى نيزه‌اى كه به او داده بود داد و گفت : « عجالتا چيزى جز اين در پاداش تو ندارم . » قطعه‌اى را به ديگرى بخشيد در ازاى آن كه پدربزرگ را به اخلاص و صميميت خدمت مىكند . بالاخره قطعه‌اى را به چهارمى تفويض كرد به خاطر آن‌كه مادرش را خوب خدمت مىكند ؛ و به همين قرار تمام سهم خوراكى خود را بين ملازمان تقسيم كرد . شاه كه اين بديد بانگ برآورد : « پس به آب‌دار من كه مورد توجه و اعتماد من است چرا سهمى ندادى ؟ » اين آب‌دار مردى بلندبالا و خوش‌هيكل و از محارم شاه بود و كسانى را كه اذن حضور مىخواستند ، رخصت مىداد كه شرف‌ياب شوند و يا اگر ورودشان را صلاح نمىدانست از بارگاه مىراند . كورش ، كه حيرت‌زده شده بود ، مانند كودكى كه از هيچ‌چيز نمىترسد رو به پدربزرگ خويش نموده گفت : « پدربزرگ ، چرا خاطر او اين‌قدر عزيز است ؟ » شاه مسخره‌كنان گفت : « مگر نمىبينى با چه تردستى جام‌ها را از شراب گوارا پر مىكند ؟ » در واقع ساقى پادشاه با